نام ریحانه را به شدت دوست می دارم

سپاسگذار این حس هستم پدر و مادر

 

+میگفت خاله ت قران باز کرده و دراومده

میگفت بابات این نام رو دوست داشته

 

اخردرست نفهمیدیم چی شده که نام ما شد ریحانه و حال دوستش می داریم به عصاره ی جان

همونطور که درست نفهمیدیم چی شدکه تاریخ تولد ما از 22 بهمن شد 23 بهمن

همونطور که درست نفهمیدیم چرا حالمان در روزمیلادمان به سان مرده ای است دراین روز و کشتی هامان قطعا به گل نشسته!

همونطور که خیلی چیزهای دیگر را درست نفهمیدیم 

فهمیدیم

ولی

درست نفهمیدیم!

ما حال خودمان را هم سانسور کردیم

نگذاشتند ما حال خودمان را هم بفهمیم

 

ما همیشه بایکوت هوس هامان و هوس هاشان بوده ایم و تا رها شدیم فقط با سرعت نور گذشته ایم به کجا؟

نمیدانیم

گذرا به فاعل

گذرا به مفعول 

ندانستیم ... فقط خواستیم متواری باشیم از عبودیت به سنت نفسانیت

خب ، میگذریم

ما چه فهمیدیم از انسان بودن

ما فقط از بودن فهمیدیم ان هم نصفه و نیمه و تجدید وارو مشروط وار و تک ماده وار ، یک باید و نبایدهایی نفس مان به گوشمان ورور کرد و ان ورورها را پاس کردیم!

همونطور دوازده سال درس ها روپاس کردیم که فقط بگذریم

نه فقط بفهمیم!

 

ما نمی دانیم اصلا چرا باید بگذریم

مگر چه خبر بود ؟

 

هییییچ

خسران پشت خسران

 

راستی مابچه هایی بودیم که با ابنبات قیچی گول خوردیم یاپاستیل خرسی؟ چه فرقی میکند؟!

ما عمری خود را فروختیم

به کم تر از زیادمان

ما تجار خوبی نبودیم و ورشکست شده ایم و کمرهامان تا خورده و پیشانی هامان چین

ما قمار کردیم عمر خود را به ابزارهای مختلف

ما پیرهای جوانی هستیم

 

شرمنده از انیم که در روز مکافات

اندر خور فضل تو نکردیم گناهی

 

 

 

 

 

هی این طرف و ان طرف عنوان خواندیم و نچ نچ کردیم و نفی کردیم  

ما سینه سپرکردیم و به حال غرب تاسف خوردیم و سقف نیهلیسم شان را با انگشت نشان دادیم و خطی کشیدیم که محکوم به آوارگی روحی و بن بست بود

بعله

ما بچه شیعه ها پوچ گرایی را نفی می کنیم

اما وقتی با خودمان تک و تنها می شویم و یقه خودمان را می گیریم ،

 میبینیم عمری به پوچ ها گراییدیم!

 

با این وضع بندگی ، خود،گهگاه به شرمساری خود را استیضاح می کنیم که ما در کدام مکتب درس خواندیم ؟

اسلام

یا

سلام

 

 

و آه

که این وسط اگرنبود همین یک مشت ایمان نم کشیده و شل و وارفته .... کلاهمان پس معرکه... و نور...آری...با همین نور ... سرپا که نه ، دست به عصا مانده ایم...و زانوهای سست ایمان را نگه می دارد ،آن ایدئولوژی که نامش آرمان مرد است... 

انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا...

 

«در این شب شب سیاهم، گم گشته راه مقصود،ازگوشهای  برون ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ، زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

 

 

+از جا می پرد...نمی داند چرا؟

به غربت خودش می اندیشد

به اینکه آیا چهل مومن پیدا می شوند که شهادت بدهند به ایمانش؟

......بیوتن- رضا امیرخانی......

 

 

+ چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

 

 

+ یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

 

پیشترزانکه چو گردی ز میان برخیزم

 

آبرومی رودای ابر خطا پوش ببار

 

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

...... حافظ.....

 

 

+ نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم؟

 

چه بندیست چه زنجیر که برپاست خدایا؟

 

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

 

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا ....... مولانا......

 

+کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی، ره ز که پرسی،چه کنی، چون باشی

 

+از شارع هوی و هوس در نمی رویم

گاهی در این و گاه دز آن اهدنا الصراط

 

+بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

 

+ما در قرنی زندگی می کنیم، که قرن هذیان است

....صراط.صفایی حائری....

 

+ ای آفتاب خوبان، می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان، در  سایه عنایت

 

+حرفهای این پست ، قرار بود فقط به همان دو جمله ی آغازین بالا ختم و بسنده شود لکن ظاهرا دل نویسنده فرمان دیگری صادر کرد






تاریخ : دوشنبه 97/10/24 | 8:0 صبح | نویسنده : ریحان | نظرات ()
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.