چای زنجبیل

 

از دیروز تا به حال انگار عناصر و ذرات وجودی ام را ذره ذرات همین ذره ی خوش مذاق قلبیِ من تشکیل داده است...

 

 

+ سوغات آخر سال_زمستان جان_سرماخوردگی_گلوی باد کرده_صدایی که در نمی آمد_ و این سکوت ناخوانده آوایی نه قلمی برای پرحرفی های من یعنی فاجعه_دائم التند_چای_زنجبیل_سوغات راهیان افسان_لیوان شهید همت جان_استراحت کنان_لیوان به دست_کتاب به دست_گوشی به دست_ماحصل همه فعالیت دیروز من_ حرف هایی  دانه به دانه در سینه خفه شد که سوزاند قلب را سوزان تر از سوزاندن دانه به دانه های ریز تند و آتشین لیوان چای راهیان_کلمات در گلو جان دادند و سوختند نه سخت تر از جان دادن و سوختن کلمات قلب_"مصلحت" دیروز قاتل من شد...قاتل حرف هایی که از قلب به گلو رسید و به سر منزل مقصود نرسید..._غرض خودسانسوری نیست،غرض دست های بسته و خالیست_غرض سکوت تو خالیست و رسیدن دگر بار به خیالی نیست_غرض حفظ حرمت و حریم داریست و شاید هم راه چاره همان رَهِ بردباریست_ همیشه سکوت ز عقلانیت نیست،مثلا یه وقتی هم ز نیستِ چاره و به ناچاریست_چه می شود کرد¿¿¿ ههههههههههههیچ و تمام .

 

+ امروز راه گلویم باز شده است و بهتر اما در این پست سخت حرف زدم و گنگ...می دانم...گنگی نه از جسم که از روح است

 

 






تاریخ : یکشنبه 96/12/27 | 3:2 عصر | نویسنده : ریحان | نظرات ()
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.