سفارش تبلیغ
صبا

































سررسید (من نوشت های من)

دلم گیره

 

لابه لای حرفای شیرین استاد بابایی ، کام من تلخه


نوشته شده در پنج شنبه 95/7/29ساعت 4:29 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

وقتی سمیرا فقط سعی می کرد ارومم کنه و من در جواب همه ی متطقای مهربونش فقط اشک ریختم و گفتم و گقتم و گفتم که:

 

دلم گیره

 

چقدر می شنیدی اقا¿¿¿¿


نوشته شده در سه شنبه 95/7/27ساعت 8:40 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

از شما چه پنهان آقا جان ،دستم به هیچ کاری نمیرود چه برسد به این ...

 

 

 

(دلم گیره)


نوشته شده در سه شنبه 95/7/27ساعت 2:13 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

همین صبح سرد من

پر از هوای گرم تو...

(لبیک یا حسین)


نوشته شده در سه شنبه 95/7/27ساعت 10:12 صبح توسط ریحان نظرات ( ) |

تو رو شاید دیر، آرزو کردم...

 

یادمه بچه تر که بودم (اول راهنمایی)،تو سالن مدرسمون واس سید الشهدا مراسم گرفته بودند و کف رو موکت کرده بودند و بچه ها رو هم نشونده بودند و مداح آورده بودند و چراغارو هم خاموش کرده بودند که کلا شرایط واس عزاداری و اشک بر مولا فراهم باشه.من همینطور به ذکر مصیبت مداح گوش می دادم و صدای گریه بچه هارو می شنیدم و خیلی سعی می کردم بر اباعبدالله اشک بریزم،خیلی،چشمامو می بستم،سرمو گاهی رو زانوهام می زاشتم و پلکامو به هم نزدیک می کردم ک اما فایده ای نداشت حتی یادمه که افسانه دوستم هک کنارم بود و اونم مثه من همین دغدغه رو داشت.مجلس تموم شد و اشکی نجوشید.

گذشت و گذشت بابام نسبت به مامانم کمتر واس تربیت دینی ما وقت میزاشت،بیشتر مامانم عهده دار بود که آتیش جهنمو واس خودمون نخریم،امایه شب بابام خواست که واسمون از کربلا بگه، دایره وار من و افسان و علی پیش بابام نشستیم و بابام از حضرت وفا گفت،از حضرت عباس گفت،از یل امیرالمونین گفت که چه کردند و همین طور که محو اون دوتا چشمای رنگی خوشگل بابام شده بودم که چطور بلوری شده بودند و آروم و شمرده قصه گفتنشون ،همین طور که گوش می دادم،تو دلم محبتی حس کردم و از این همه مردانگی حضرت عباس ،اولین قطره اشک سر خورد رو گونم و دومین و سومین و...

یادم نمیاد که تا قبل گریه بر حضرت عباس،بر امامی گریه کرده باشم

اولین اشک من بر مشک حضرت عباس بود

ازون به بعد انگار بذر مهرشون یه جور دیگه ای تو دلم کاشته شد،اینقدی که تا همینکه اسمشون می اومد حتی بدون قصه و روایت و ذکر مصیبت ، های های گریه می کردم

کافی بود از دهن یکی در بیاد حضرت عباس، ناشد بود بذر مهرشون رو با اشکام آبیاری نکنم اینقدی که حتی بر ایشون بیشتر از اباعبدالله حالی به حالی می شدم و خودمم تعجب می کردم که چرا اینطوریم 

گذشت و گذشت.یه روز تو حرم حضرت رئوف،حضرت رضا ع دلم از خدا حب امام حسین رو بیشتر آرزو کرد

و 

حالا 

با هر نشانی

حال من بر "حسین بن علی" دیدنی 

 

منکه کربلا نرفتم اما شنیدم که قبل از اینکه برن زیارت امام حسین میرن عرض ارادت پیش حضرت عباس و اذن دخول برای زیارت امام حسین می گیرن. انگاری دلم واس حب الحسین ع،از حب العباس ع اذن دخول گرفت:

هنوزم هرجا و به هر کی که می رسه میگم:


من از "مشک" عباس به "اشک" حسین رسیدم

 


نوشته شده در سه شنبه 95/7/20ساعت 10:32 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >

Design By : Pichak