سفارش تبلیغ
صبا

































سررسید (من نوشت های من)

از تو چه پنهان، 

دلم،

اتفاق می خواهد

اتفاقی نو، 

از جنس نور...

 

 

(وقتی دعا خوندن هم آدمو سبک نمی کنه باید گفت:التماس دعا) 


نوشته شده در پنج شنبه 96/1/31ساعت 9:13 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

شاید همه "حسین" های عزیز دل خواب های شب های من،،،،،، از  پاکی دعاهای توست

 

 

:) ممنونم دوستم

 

 

 

صلی الله علیک یا امام العشق ع


نوشته شده در چهارشنبه 96/1/30ساعت 9:17 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

من دختر شادی هستم،،، به هر بهانه،،،تلخم نکن

 

 

 

 

 

 

(برای همه خنده های دخترانه ی ریحانه ام،ممنونم خدا)


نوشته شده در چهارشنبه 96/1/30ساعت 9:10 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

با نجمه پامونو از مسجد بیرون گذاشتیم،دلم بدجور ترسید،بدجور سنگین شد.ب زبونم اومد: اه، باز اومدیم بیرون، باز اومدیم تو چرکا و کثیفیا.اونجا همه چیز تمیزه و اینجا کثیف

الان تازه رسیدم خونه...دلم تنگه واس همین چند لحظه های پیش،تو مسجد،کنار خدا :"(

دلم تنگه،برای خدا

 

 

(اعتکاف 96)


نوشته شده در پنج شنبه 96/1/24ساعت 9:25 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |

با ابنکه زهرا رو خیلی دوس دارم و نوع برخوردمون با هم ، جدا از شوخی هامون، احترامانه ست اما امشب یک آن از زهرا بدم اومد

وقتی فاطمه بیتوته کرده بود و با  نجمه از جلوش رد شدیم بریم واس وضو، از صوبتاش فهمیدم سحری ندادن و این درصورتی ک خیال من جمع بود ک مسول ستونمون ب زهرا گفته بود بهشون میدیم و ما واسش غذا نگرفتیم

حال من ک هیچ، حال نجمه هم گرفته شد ک چرا ی ساعت از سحری گذشته و پاسش میدن واس غذا این ور اون ور

گفتیم الان بریم بالا ب معصومه مسول ستونمون می گیم و مطمنم بودم ک معصومه میره غذا جور میکنه بااینکه شدیدا خسته بود و از سر شبم ندای غذا کمه تو مسجد ب گوشمون می رسید

رفتم بالا ب معصومه گفتم ک یکی از بچه های ما غذا نخورده جون اون ور بوده...بنده خدا داشت مواد غذایی دست خورده،سالم و سفره اینا رو تفکیک می کرد،شروع کرد همونجا چیزایی مث سالاد و دمنوس و ماست سالم رو داد گف اینارو بگیر میرم براش نیگا میکنم غذاشم میارم.همون وقت نجمه هم رسید بالا،زهرایم از جا ستون اومد پیش ما

همینطور ک دوزانو نشسته بودم سرمو بالا اوردم و با نگرانی گفتم: فاطمه هنوز غذا نخورده

اونم ک ایستاده بود با ی تمسخری ک شدیدا بدم اومد و هم تو تغیرر حالت دادن چشماش هم لباش و سرش بود گفت:اخهههههههه،خب می خواست بگیره ی چی،بخوره

منم ک بارها مهربونیاشو دیده بودم ،ااصلا انتظار این واکنششو نداشتم گفتم:بله،شکم سیر از گشنه خبر نداره ، و وقتی حس کردم انسانیته کمرنگه ، دیگه برام مهم نشد ک زهرا ازم ناراحت بشه یا نه و گفتم:چقد بدی زهرا

نمیدونم چرا اینجور کرد و چه فکری کرد ک فهمید دوستش گشنه ست و اینجور گف،شایدم منو کاسه داغتر از اش نامید ولی برام مهم نیس چون اگ جای فاطمه با زهرا یا نجمه عوض میشد،من باز دل دل میکردم...

دست خودم نیس،با همه بدیام وقتی میبینم یکی انساتیته توش کمرنگ میشه،ازش بدم میاد...هرچند مقطعی

 

 

(بماند ک سحری شب قبلش من و فاطمه کلامی همو بی نصیب از تیکه و باد کردن نزاشته بودیم و ی بخش قضیه تقصیر اون بود و بخش بزرگترش تقصیر من، اما من همینم،همینی که سحرش باهاش دعوا میکنم اما چند ساعت بعدش ک میره بیتوته می کنم واسش بغض می کنم و اشک می ریزم و زهرا منو دعوا میکنه...چون من خودمو جای فاطمه و چشماش ک تا میخواست بیش از حد اشک بگیره و بریزه پایین،پایین می افتاد گذاشتم اما زهرا نع. همینطور ک ما دوس داریم سهممون از این سفره پهن شده سه روزش باشه نه یک روز اول،اونم دوس داشت...با همه بیخیالیش ک هی ب رخش میکشم،میگم:دوس داشت والا چهرش اون وضع نمیشد)

 

من همینم...بیشتر از دو بعد دیگه اسلام:اعتقادات و احکامات ،بعد اخلاقیات اسلام تو من رشد کرده...چیکار کنم

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/1/24ساعت 7:31 صبح توسط ریحان نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >

Design By : Pichak