سفارش تبلیغ
صبا

تو اتاق شیشه ای

ریحانه.صدیقه.مهدیه.سمانه.انیسه.تکتم

بحث و همفکری تدارک مراسم دهه فجر و راهپیمایی میشه 

میگه:تولد ریحانه م رو هم همونجا میگیریم ،22بهمن تولدشه

_____________رعشه می گیرم

          برای روزی که تولد نه،ماتم می گیرم______________

 

 






تاریخ : پنج شنبه 96/10/28 | 9:33 عصر | نویسنده : ریحان | نظرات ()

کفرانْ نعمت باشی

و 

فراوان نعمت باشی

ترس دارد

ندارد¿¿¿

 

 

 

 

+ دارم نافرمانی می کنم و داری نعمتم می دهی

+ دارم بدعهدی می کنم و داری نعمتم می دهی

+ دارم گنه کاری می کنم و داری نعمتم می دهی

+ دارم کم کاری می کنم و داری نعمتم می دهی

+دارم بندگی نمی کنم و داری خدایی می کنی¿¿¿!!!!

 

+این همه نعمت و رحمت که پشت سر هم سرازیر میکنی تو زندگیم،جای خوف داره یا رجا¿¿¿

 

+ یه حکمتی از مولا علی ع یادم میاد: وقتی خدا رو نافرمانی می کنی و پی درپی نعمت میفرسته برات،ازخودت بترس

 

+ آیاتی یادم میاد:فراوان نعمت دادن ما نه از روی مستحق نعمت بودنشونه بلکه میدیم که غرق نعمت ها بشن و با اینا هیزم جهنمشونو شعله ور تر کنند...از دنیا دنیا رو خواستند ، ما هم دادیم و بعد به حال خودشون رهاشون کردیم.

 






تاریخ : پنج شنبه 96/10/28 | 9:15 عصر | نویسنده : ریحان | نظرات ()

یزدان

 

انس گرفتم باهاش عجیب اندر غرایب...امشب فهمیدم چقدر من وابسته شدم به این موجود دوست داشتنی خدا...چقدر جا کرده خودشو تو دلم...به محض اینکه میره،دلم براش قنج میره

امشب

تو پذیرایی ،وسط خوندن کتاب گامهای سلوک،فهمیدم بهروز اومد تو حیاط و رفت طبقه بالا

داد زدم: یزدان رو اوردی¿¿¿

و اونکه میدونست چند روزه بیتاب دیدنشم و هی میگم بیارش ،علکی گفت:نع

صدای خنده مهناز اومد و فهمیدم یزدان بغلشه

هرچی داشتم به همون حالت گذاشتم و دوییدم بالا

و داد زدم

سلام پسرِ عمه :)

از ساعت 6عصر که اومدند تا نزدیک 1 که برگشتند خونه شون لحظه لحظه با این بچه نفس گرفتم من...با شیطنتاش...با خنده هاش...با جیغ جیغاش...با بازیاش... با بَ بَ گفتناش...با مَ مَ گفتناش...با زمین خوردناش...با دستای کثیفش روی روسریم...با خیره زل زدنش تو چشام...و با پاکیه نفس هاش...

این وسط مسطا حدود 5 دقیقه اومدم طبقه پایین واس تدارک  شام و اینا

رفتم بالا...دیدم چشمای نازش خیسه...سرش خورده بود به لبه کاشی های اشپزخونه...درد داشت و زبون بیان درد رو نداشت و نق می زد...

شاکی شدم که فقط چند دقیقه رفتم پایین ،سه نفر اینجا بودین چرا نگرفتینش...خدا میدونه چند بار با دیدن چشمای خیسش و دردی ک الان داره چشمام خیس شد و جلوی خودمو گرفتم...داشتم خفه میشدم...دقیقه ها بغلش کردم...نازشو کشیدم...بوسیدمش...سرش رو گذاشت رو شونه م که بخوابه...دقیق بوش کردم...دقیق نفسهاشو شنیدم..دقیق صورتمو به صورتشو چسبوندم...دقیق دست و پاهاشو لمس کردم... دقیق زیر گلوشو بوسیدم و گفتم : بمیرم برای طفل شش ماهتون یا اباعبدالله چی کشیدین¿¿¿ دقیق تو ذهنم نشست جنایتایی که داره در حق طفلای معصوم این ور و اون ور جهان میشه...دقیق دردم گرفت...

 

 

+ دوسِت دارم برادر زاده جان...یزدان جان...






تاریخ : پنج شنبه 96/10/28 | 2:9 صبح | نویسنده : ریحان | نظرات ()

واس کاری ک واس کمکی درسی که تو پروژه خاوران نامه ش  وسط مشغله های زندگیش و امتحاناش به مهسا کردم بدون چشمداشت و اصرار رو اصرار مهسا که ریحان شماره کارت بده حق زحمت و وقتی که گذاشتی رو بریزم واست و انکار رو انکار من نیاز و لازم نیست و گیر رو گیر و سماجت رو سماجت مهسا، امشب یه آن به ذهنم رسید:

زمانه ای رو ساختیم که اینقدر واحد سنجش همه چی پولکی شده که دیگه مخیله ها نمی تونند قبول کنند که:

باباجان !!! پول نمی خوام...به خاطر وظیفه بندگی بود

بابا جان!!! پول نمی خوام...به خاطر وظیفه دوستی بود

بابا جان!!!! پول نمی خوام...به خاطر وظیفه انسانی بود

 

 

دست اخر تا رک و پوست کنده پیام نزاشتم راضی نشد:

 

(از این همه اصرار واقعا دارم ناراحت میشم مهسا...نیگا کن اگ ریحان و راضیه و بقیه بچه ها هم ازم کمک می خواستند من اینکارو می کردم و فرقی نداشت بین شماها واسم چون یه کاری واقعا کوچیک (حالا درنظر تو بزرگه والا واس من کوچیکه)بر حسب وظیفه واس دوستم کردم. مزدشم از خود خدا میگیرم.مزد تو کجا و مزد خدا کجا. پس خواهشا بیخیال دیگه

من و خدا ازین حساب کتابا زیاد با هم داریم.نگران نباش سرم کلاه نمیره.تازه سودم میکنم.حتما باید ریا می کردم¿!!!!!)

 

 

 

+ و اما مهسا...رِفیق ادبیاتی...حتم دارم دلیل این همه اصرارش جبران زحمت من بود و احقاق حقم ...

+ و اما من ...کار عظیمی نبود برام...وقتگیر بود و مقابله نسخه ها دقت می خواست اما به اون عظمتی که تو ذهن مهساست به اون عظمت نبود

+ و اما مهسا...تهشم قانع قانع نشد و گفت: پس من جور دیکه ای جبران می کنم

+ و اما من... مهسا نمیدونه که با دعایی که در حقم کرد،جبران کرد:

(( انشاالله هرجا یه وقت مثل من گیر کردی یه نفر مثل خودت به دادت برسه))

 

 

____________خدایی دعاش خیلی چسبید _____________






تاریخ : پنج شنبه 96/10/28 | 1:35 صبح | نویسنده : ریحان | نظرات ()

 

رسول اکرم ص:

 

مومن شوخ و شنگ است :)

و

منافق اخمو و عصبانی :(

 






تاریخ : سه شنبه 96/10/26 | 6:31 عصر | نویسنده : ریحان | نظرات ()
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.